![]() |
![]() |
|
|
چیزی واسه نوشتن ندارم فقط مینویسم که بفهمم هستم که بفهمم هنوزم دارم نفس میکشم دلخوشیم به همین کاغذ و قلم مجازیه
بچه که بودیم صدای بلبلا بوی عیدو میداد حالا دیگه صداشونو واسمون تکراریه هر چند احساس تکرارو دوست داره ولی عقل اونو جایز نمیدونه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:33 توسط آناهیتا |
|
|
هستم ، اما بودنم چونان که نابودن : همچو خورشیدی که ننماید. گر بمیرم خود نکاهد هیچ ، ور بمانم هیچ نفزاید. گفته بودم که : "خدا گر نافریند ، نیست ؛ هم بدان سانی که دیده گر نبیند ، نیست ". خود کنون آن دیده را مانم که نبیند هیچ ؛ خود کنون مانم خدایی را که توانش نآفریند هیچ. گفته بودم : "من نمی خواهم ، نمی خواهم اختری از بیشمارِ اختران باشم. من نمی خواهم بپرسد اینی از آنی کاندرین انبوه یکسانان کدامین اوست؟ من دلم خواهد عیان باشم ؛ من دلم خواهد عیان تر نیز از آن باشم ـ که نمایندم به هم کاین اوست. بودن ار باید ، من برآنستم که چون خورشید باید بود ؛ ورنه کز این سان ، نشاید بود." وین زمان مانم به خورشیدی که ننماید : گر بمیرم خود نکاهد هیچ ، ور بمانم هیچ نفزاید. خسته و بسته ، هستم ، اما بودنم چونان که نابودن : خستگی هام از نکردن ها ، بستگی هام از رها بودن. چه کسی داند دَردِ دُردی خوار رندی را که شرابش مست می دارد سبو را لیکن او ساغر نمی گیرد؟ چه کسی داند درد شاهینی که بالش هست ، اما پر نمی گیرد؟ چه کسی داند درد مردی را کاو برآن بوده است که سرافرازد به همت چون ستیغ آسمان سایی ؛ وین زمان هستیش قطره ای ناچیز را ماند ، گم اندر تیرهء انبوهِ دریایی؟ چه کسی داند (جزتو ، اینکه ) بی تو من چونم ؟ وای من! کو آن دل هشیار ، کو آن جان ژرف اندیش ؟ با که گویم شرح این هجران و این خون جگر خوردن؟ کی که بازت بینم ، ای من بی تو دور از خویش !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:21 توسط آناهیتا |
|
|
تو را فراموش کردم تو را فراموش کردم تورا پشت یک عصر پشت ساعتهای تنهایی فراموش کردم پشت ساعت هایی که چشم هایم دو دو میزد که نکند …. و تنها تنها نگاه تو … دروغ گفتم این بار هم دروغ گفتم تو را فراموش نکردم دستهایم هم دستهایت را فراموش نکرد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 21:33 توسط آناهیتا |
|
|
بعد ۱ ماه اومدم خونه اما هیچ خبری نیست مثل اینکه کسی دلش واسه من تنگ نمی شه عیب نداره این نیز بگذرد مثل خیلی چیزای دیگه که گذشت یه روز همه از این کاراشون پشیمون میشن اما کی ؟ خدا می دونه امروز خیلی روز بدی بود پر از تنهایی !!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:24 توسط آناهیتا |
|
|
بازم اشتباه ٫ بازم حسرت ٫ بازم جدایی ٫ بازم دوری ٫ بازم اشک ٫ بازم تنهایی ٫ بازم توبه که دیگه دل نمی بندم ! دیگه به کسی اعتماد نمی کنم از همه جا باید بد بیاره آدم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:4 توسط آناهیتا |
|
|
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جان فرسا زائز ظلمت گیسوی توام من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه من گرم رقصیم و ظهور کاش این پنجه من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست وای باران باران . شیشه پنجره را باران شست ازدل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهردر صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند تو گل سرخ منی تو یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه ازآن پاک تری تو بهاری؟ نه بهاران از توست چه شبی بود و چه فرخنده شبی آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه شاه از لبان تو شنید زندگی رویا نیست زندگی زیبایست می توان بر درخت تهی از بار زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی با بگیری از من آن چه را می بخشی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من هستی من زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه بی تو سرگردان تر از نسیم سحرم از نسیم سحر سرگردان بی سرو بی سامان بی تو اشکم دردم آهم بی تو خاکستر سردم خاموش نتپد دیگر در سینه من دل با شوق نه مرا بر لب بانگ شادی نه خروش چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط آناهیتا |
|
|
ناگهان چقدر زود دیر می شود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 20:14 توسط آناهیتا |
|
|
صدایم که می کنی، |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:47 توسط آناهیتا |
|
|
گفت : خداحافظ . چیزی نگفتم . فریاد زد : خداحافظ . کر نیستم ٫ نمی خواهم بشنوم. به من نگاه کرد و با موج غم در چشمانش با من خداحافظی کرد . افسوس کور هم نیستم . رو برگرداندم ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:19 توسط آناهیتا |
|
|
در این شب بی ماه و گل ، ستاره ساز صحنه شو رخت غزل تو پاره کن در شعر من برهنه شو تو بهترین صحنه شو برهنه شو برهنه شو بوی تو آرامش آب بوی تو عطر صد کتاب بوسه ی جادویی تو کشف دوباره شبا م تو بهترین صحنه شو برهنه شو برهنه شو ناخن سرخ دست تو .... باغچه تب کرده من .... کفش تو ساز کریان .... شال تو جای گم شدن .... چشم تو جای امن شب .... به وقت گرگم به هوا. سینه پر غصه تو .... صدای معدن طلا . تو بهترین صحنه شو برهنه شو برهنه شو اسم تو یاد گل یاس بغض تو لرزش زمین تو بهترین صحنه شو برهنه شو برهنه شو
این آهنگو امروز هزار بار گوش کردم و به یادت بودم " یادش به خیر "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:31 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
مینو علی رضا نوید آناهیتا محمد رضا پدرام محمود گنگ خوابدیده |
|
RSS
|